پدر کی یر که گور از افسردگی رنج می برد و گمان می کرد که خدا وی و خانواده اش را نفرین کرده است.او در کودکی در بیابان یوتلند چوپانی می کرد.روزی از سرما و گرسنگی و تنهایی خدا را دشنام داد و این خاطره همیشه در یاد او ماند.
تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ج 7، ترجمه ی داریوش آشوری، ص328
3 Comments:
؟ببینم ! تو اگزیستانسیالیست شدی
!!!
har kas hamantor ke zendegi konad hamantor mimirad
baba toam ke too sorat terekoondi!
Post a Comment
<< Home