Tuesday, October 11, 2005

پدر کی یر که گور از افسردگی رنج می برد و گمان می کرد که خدا وی و خانواده اش را نفرین کرده است.او در کودکی در بیابان یوتلند چوپانی می کرد.روزی از سرما و گرسنگی و تنهایی خدا را دشنام داد و این خاطره همیشه در یاد او ماند.
تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ج 7، ترجمه ی داریوش آشوری، ص328

3 Comments:

Blogger faf said...

؟ببینم ! تو اگزیستانسیالیست شدی
!!!

7:18 AM  
Blogger sootak said...

har kas hamantor ke zendegi konad hamantor mimirad

12:24 PM  
Blogger faf said...

baba toam ke too sorat terekoondi!

11:45 AM  

Post a Comment

<< Home